تبليغاتX
29 روز مانده تا خودم !!!

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

از خواب پرید .

-          معصوم ... معصوم ... بیدار شو دیگه ... چقدر می خوابی دختر ! خوبه می دونی امروز چقدر کار رو سرمون ریخته و اینقدر راحتی .

-          چشم ... الان میام ...

زن سرش رو پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت .

چشم هاشو با پشت دست مالید . کلافه بود . یادش نبود دیشب خواب چی دیده بود . فقط می دونست که خواب خوبی نبوده . کسل بود . نمی تونست حتی توی تخت غلت بزنه . انگار لباسش رو به ملحفه ها دوخته بودن .

صدای زن بلند شد ..

-          پس کوشی معصوم ؟!

-          اومــــــــدم

لحاف رو کنار زد . گرمش بود . احساس می کرد مثل بخاری از پوستش گرما بیرون می زنه !

دستی لای موهاش کشید . از روی تخت بلند شد . صدای صلوات از حیاط بلند شد . پرده رو کنار کشید و با کنجکاوی چشم دوخت . مونا بود که تازه وارد شده بود . دست به کمر زده بود و بزرگی شکمش بیشتر از همیشه به چشم می اومد . معصوم انگار دوباره جون گرفت . سریع لباس مشکی اش رو به تن کرد و چادر سپیدی که بی بی براش روی دسته ی صندلی قدیمی گذاشته بود رو قاپ زد و دو تا یکی از پله ها پایین رفت .

-          وای معصوم ... حواست کجاست ...

-          ببخشید خاله ... اصلا ندیدمتون ...

خاله که از حرف معصوم رنجیده شده بود گفت : بله خوب ... حق هم داری ..

به سمت آشپزخونه رفت . معصوم که هنوز سر در نمیاورد چی شده ، به سمت حیاط دوید .

حیاط پر از دود اسپند بود . سپید و خوشبو .

مونا رو دید . به سمتش دوید .

از پشت بغلش کرد . مونا سر برگردوند . گفت : سلام آبجی جونم ..




ادامه مطلب
88/10/05 |

 

اگه قلبت گرم باشه ولی صورتت یخی

اگه صورتت یخ زده باشه اما دستات گرم گرم

هیچ کسی لمست نمی کنه ، همه از دور تماشات می کنن

تو گوش هم پچ پچ می کنن و از کنارت رد میشن

منم یه صورت یخی با دستای گرم

برای یک بار هم که شده دستامو لمس کن ...

شاید سردی صورتم را فراموش کنی ...

 

*** 

یادم نمیاد که این رو قبلا نوشته بودم یا نه ! اما دوسش دارم ... گاهی یاد آوری لازمه

(گیلاس ها هیچ وقت دو تا چشم هاشون رو باهم نمی بندن)

خواب ما رو نمیبره

 ما همیشه بیداریم!!!



88/09/04 |

زانو هامو بغل گرفتم . سرم هم روشونه . بالشت نرمی نیست . اما خوب بلده که چطور میشه سنگینی یه سر سربی رو تحمل کرد . فقط با یکی از گوش هام می شنوم . تاریکی دیوار های زرشکی و شکست نور و اون بخار لعنتی آب بد جور کلافه کننده است . هوا سنگینه ...

قطره های آب داغ ، محکم به تنم برخورد می کنن . تنم می سوزه . اما تو دلم می گم : مجازات مردن همینه .. بچش ... !!

انعکاس صدای برخورد دست با در حمام بارها تکرار میشه . و هر بار ضعیف تر از دفعه ی قبل .. گوش می کنم ببینم چی میگه ...

کلمات رو نصفه و نیمه می شنوم ... تکرار می کنه ..

-         شنیدی ؟ سریع باش ... کار دارم

انگار نشنیدم . یعنی دوست داشتم نشنوم . اینقدر زیر این آب داغ سوختن لذت داشت که حاضر بودم به خاطر چند ثانیه بیشتر بهره وری از این نعمت تاوان هر کاری رو بدم . حتی کار نکرده !

صدای اون ضربه ی عجول رو دوباره که شنیدم بی اختیار بلند شدم . اما سرم سنگین تر از اول شده بود . انگار روی گردنم ، بدنم ، اضافی می کنه !سرم به یه طرف خم شده بود و نفس کشیدنم سخت شده بود و چشمام سیاه شده بود و من دیگه جایی رو نمی دیدم . دیوار دستم رو گرفت . قطره های آب هم اون یکی دستم رو . دستم هنوز لا به لای دست های  آب بود و می سوخت . داشتن آرومم می کردن . منم بهشون لبخند زدم و تشکر کردم . چشم هامو چند بار بستم و باز کردم . روشنی از گوشه ی چشم هام شروع شد . اول قطره های آب روشن شدن و بعد ... کل صورتم نورانی بود !

سرم هنوز واسم سنگین بود . با کلکسیون فکر های جور واجوری که برای خودم ساخته بودم ، با اون همه حرفایی که خواستم و نزدم ، با اون همه خواب هایی که دیدم و بی تعبیر باقی موند ، با اون همه آرزوهایی که یه روزی داشتم اما فراموش کردم ...  واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم ، حس می کردم کله ام از جنس آهنه ، سربه ... این رو هم می دونستم که فلزات با سرد و گرم کردن نابود می شدن . شاید راهش همین بود .. اما ...

اما تصورش کردم . مغز متلاشی من . روی در و دیوار حمام ... با خاطراتی که مثل آهن ربا بهش چسبیده ..

نه ! طاقتش رو ندارم !

آب رو بستم . حوله رو دورم پیچیدم . موقع برگشتن ، نگاهم از آینه گذشت و منو با یک علامت سوال بزرگ رو به رو کرد !

یک عکس بخار گرفته ی محو ، توی آینه .. با دستم بخار آینه پاک شد و من دیدم که کسی ، دور خودش حوله حمام پیچیده و به من نگاه می کنه  . با یک سر کج . سری که معلومه رو تن صاحبش سنگینی می کنه . مثل اینکه خودم بودم .

دو مشت آب سرد به صورتم پاشیدم . لبخند روی لبهام یخ زد . سرم باز هم سنگین تر شد .

سرم رو پایین انداختم . یک راست به سمت اتاق رفتم . در رو پشت سرم بستم . کمی چشمم رو از روی دیوار های سفید و تابلو های مات روشون گذروندم و بعد روی تخت دراز کشیدم . سقف هم سفید بود . مثل همیشه ! چشم هامو بستم . سعی کردم بخوابم . بادی که از پنجره می وزید گرم بود ، خیلی گرم . کلافه ام می کرد . دوست داشتم حوله رو از تنم بکنم و به ملافه ها این اجازه رو بدم که تنم رو نوازش کنن . بلند شدم . تخت جیر جیر خفیفی کرد . چند بار طول اتاق رو طی کردم . سر سری چند تا از کتاب ها رو ورق زدم و فهمیدم نه ! آروم شدنی نیستم .

سرم رو پایین انداخته بودم . بدون اینکه نگاهم به اطراف بچرخه مستقیم به سمت حمام می رفتم . حوله رو کندم و دوباره زیر آب داغ سوختم . دوباره تنم سوخت و توی دلم گفتم : سزای مردن همینه ... بچش !!!

وای ... وای ... وای ...

دوباره انعکاس صدای در تو گوشم فرو می رفت و آرامش صدای آب رو ازم می گرفت .

-         تو که بازم اون تویی ... بیا بیرون کار دارم !

به زمین و زمان لعنت می فرستادم . آب رو بستم . حوله پوشیدم و در رو باز کردم .

سمت اتاق می اومدم که سوالی مانع رفتنم شد .

-         چیزی شده ؟

-         نه !!!

اینقدر آروم و در عین حال قاطع گفتم که فکرش رو هم نمی کردم باز هم ادامه داشته باشه . عزم رفتن کردم که سوال دیگه ای جلومو گرفت . انگار که قدرت این سوال ها از قدم های من بیشتر بود !

-         مطمئنی ؟!

-         نباید باشم ؟؟؟

-         می دونی .. آخه برام عجیبه ( زیر چشمی نگاهم می کرد . اما سنگینیش انقدر زیاد بود که کمرم رو خم می کرد ) ... امروز این پنجمین باره که حمام میری ...

خندیدم .

-         آره ، برای منم عجیبه که کارهات فقط وسط حمام من اتفاق می افته ! همیشه عادت داری آرامش آدما رو بهم بزنی ؟؟

نه ! این حرفا رو نزدم . فقط تو ذهنم گفتم و حرفش رو نشنیده گرفتم . اما اون لبخندم رو حس کرد . آه کشید . آه کشیدم . دیدم دیگه حرفی نیست . رفتم سمت در سفید اتاق ، در رو پشت سر باز گذاشتم . کنج سقف هنوزم سپید بود . چشمامو بستم و باز هم سوال ...

-         خسته ای که خوابیدی ؟

-         نه ! بی کارم ، بی حوصله ام . اما فکر کنم تو خسته شدی . چون از صبح تا حالا یه لحظه هم ازم چشم بر نداشتی ...

من منی کرد و گفت :

-         امروز فرق داری ، از صبح یا توی اتاقی ، یا حمام ، یا خواب ... خب .. یه مقدار داری نگرانم می کنی ...

خندیدم .

-         خوبه ! مثل اینکه کارت رو خوب انجام دادی .. ( به چشماش نگاه کردم ، بی توجه به حالت صورتش ادامه دادم ) خوابیدن و حمام رفتن از بی کاری بهتره ...

-         خب چرا کتاب نمی خونی ؟

-         حوصله ندارم اونجا هم غم مردم رو بخونم ، هر چی باید تا حالا می فهمیدم فهمیدم ، در برخی موارد بیشتر از حد . فکر می کنم کافی باشه .

تعجب کرده بود . این حاضر جوابی براش خیلی عجیب بود . نگاهم می کرد . سکوت کرده بود و لبش و می گزید و منتظر بود که من ادامه بدم . چشمم رو ازش دزدیدم . چشم هام  روی دست های به هم قلاب شده اش بسته شد .

رفت و در رو پشت سرش بست .

بالشت خوابم کرد .

وقتی چشم هامو باز کردم شب شده بود . پنجره هنوز باز بود و هنوز ازش باد گرم داخل می اومد . پشه ها دور سرم می چرخیدن و سر و صدا می کردن .

بلند شدم . روی تخت نشستم . توی آینه خودم رو دیدم . موهای سرم پف کرده بود .

از وقتی بیدار شده بودم به این فکر می کردم که آیا زیر دوش هم می توان گریست ؟

خب .. جوابش سخت نیست . یه آزمایشه . برای اولین حمام فردا !

کسی خونه نبود ، تنها بودم . از یخچال سفید و بزرگ غذا در آوردم و خوردم . سرم سبک تر شده بود . مثل قدیم ، روی گردنم ، رو شونه ام سنگینی نمی کرد .

روی حاشیه فرش راه می رفتم . هر وقت به موضوعی فکر می کردم ، آش و کاسه همین بود . همیشه مثل دیوونه ها بودم . خوشحال بودم کسی خونه نیست و می تونم هر چقدر دلم خواست فکر کنم و آروم بشم . گاهی لبخند بزنم و اونی بشم که قبل ها خیلی می دیدمش !

روی تخت دراز کشیدم . تو سفیدی سقف حل شدم و به خواب رفتم .

با اپرای کلاغ ها بیدار شدم . هنوز سپیده نزده بود . حوله رو از روی در برداشتم و زیر آب داغ فرو رفتم .

گریه کردم و فهمیدم ..

اشک .. همه جا اشکه ... همه جا شوره ... همه جا داغه ...

حاضر بودم برای بیرون رفتن . پامو که از خونه بیرون گذاشتم سرم حسابی سبک شد . اونوقت دو تا بال در آوردم و می تونستم پرواز کنم . اما نکردم .. ترسیدم شکارچی ها شکارم کنن ...

توی پارک به خواب دیشبم فکر می کردم . یه قسمت از آینده ام . به زندگی شیرینی که می تونستم داشته باشم و فرابش می کردم ... با سر سنگینم ، با روح خسته ام ، با تن کثیفم !

من تصمیم گرفتم . باورم نمی شد یه تصمیم کوچولو اینقدر توی زندگی ام تاثیر گذار باشه ..

یک تصمیم برای خوشبختی ... یک تصمیم برای شادی ... یک تصمیم برای باهم بودن !!!

چند تا چشم منتظر رو روی خودم احساس می کردم . سر بلند کردم و لبخند زدم . نگاه ها ترسیدن ! چشم ها فرار کردن ! نکنه تا حالا خنده ندیده بودن ؟!

سر خوش ... با قدم های بلند از پارک بیرون اومدم . به سمت خونه می رفتم . امروز چه روز قشنگی بود .. مردم چقدر خوشحال بودن .. انگار که همه بهم لبخند می زدن ..

وقتی رسیدم ، همه هنوز توی خونه خواب بودن .

حوله ی خیسم رو کشیدم و زیر دوش رفتم . آب انقدر سرد بود که هنوز روی تنم جاری نشده قندیل می بست ... اونجا خندیدم و فهمیدم ...

خنده همه جا خنده است .. همه جا شیرینه ... همه جا گرمه !!!

روی تختم دراز کشیدم . چشمامو بستم و دعا کردم ایندفعه از حوله پوشیدنم نگران نشن .

ملافه رو تا زیر گردنم بالا کشیدم . ادای اونا رو در آوردم و خندیدم !!

کاش ...

از اول می دونستم خوشبختی اینقدر آسونه !

---------------------------------------------

البته همیشه ادای خوشبختی رو در آوردن از خوشبخت شدن راحت تره !



88/06/19 |

lhid lvn

بچه ماهی رو ساحل مرده بود . بدنش سفت شده بود !!!

خیلی وقت بود که مرده بود .

شاید دریا این رو تقصیر ساحل می دونسته !

برای همین هم مرتب به سر و صورت ساحل می کوبید ...

شاید همه چیز تقصیر ساحله ! همه چیز ...

گناه من و تو و میلیونها آدمی که روی زمینن ...

به دنیا میان .... زندگی می کنن ...

شجاعت ... حماقت ... صداقت ... شهامتی که قسمتی از وجودشونه ....

اما همه ی اونها یه روز تموم می شن .

و نگران نیستن که چه کسی براشون عزاداری می کنه ...

چون همیشه دریا هست ...

دریا هست ...

 



88/05/03 |

 

اتاق تاریک بود . اما چسب رو روی دستش دید . پرسید :

-         چی شده ؟

گفت :

-         بریده ؟

-         ببینم ...

-         چیزی نیست ...

-         ببینم ...

 چسب رو کند . سوخت . هم جای زخم ... هم دل ... هم خاطرات ...

یه گوشه اش رو نشون داد . نگاهی انداخت و گفت :

-         عمیق هم بریده ...

مستقیم توی چشمای هم خیره شده بودن . گفت :

-         رگت رو زدی ؟؟؟

چشماشو بست و  سرش رو به علامت تایید تکون داد .

خورد شد . کمرش خم شد . صدای شکستنش حتی تو کوچه پیچید . به راحتی از نگاهش خونده می شد 10 سال پیرتر شده !

-         تو آدم ضعیفی نیستی ... تو گیلاس منی ... گیلاس قوی من ... اگه منم می خواستم مثل تو رفتار کنم تا حالا روزگارمون سیاه بود . می دونی که .. من خیلی زود پدرم رو از دست دادم ....

و نصیحت ... هیچوقت از نصیحت خوشش نمی اومد . با خودش مرور می کرد . اون اتفاقات رو .

-     حالا چیزی هست که بخوای به من بگی ؟؟

-     چی ؟؟

-     چیزی هست که بخوای بهم بگی ؟

سر تکون داد . زیر لب آهسته زمزمه کرد :

-         نه !

دوباره از سر ترحم بهش نگاهی انداخت . روی جای زخم و گونه اش رو بوسید . در گوشش گفت : دوست دارم ...

بلند شد . از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست . دختر وحشت زده بود . تاریکی به چشماش هجوم آورد ...

 

 



87/11/22 |
روی صفحه های زندگیم مثل صفحه ی این وب خاک نشسته ....

 

و عجیب بوی کهنگی می ده ...

 

هر چی فکر می کنم میبینم اینی که اینجاست من نیستم ...

 

کی ؟ کجا ؟

 

باید همچنان دنبال خودم بگردم ...

 

بازم سرگردونی ... بازم در به دری ...



87/11/07 |

من گریه می کردم و اون هم گریه می کرد .

 

 

کی باورش میشد ...

هیچ وقت ، از کنارش بودن احساس آرامش نمی کردم .

همیشه احساس می کردم ، یه جوری منو زیر نظر داره . از رفتار هاش کلافه می شدم . از حرفاش ، از نگاهش ، از کارهایی که جلوی من انجام می داد متنفر بودم .

روی تخت دراز کشیده بودم . واقعا بریده بودم . انقد گریه کرده بودم که دیگه نفسم بالا نمی اومد . به هق هق افتادم . غرورم بد جوری شکسته بود . از اون شک لعنتی که همیشه نسبت به خودم احساس می کردم ، بدم می اومد . همیشه تو تنهایی هام میگفتم : آخه مگه من چی کار کردم که یه همچین اتفاقی برام افتاد . می دونستم که لیاقتم بیشتر از این حرفاس !  

همه لحظه های زندگیم جلوی چشمم رژه می رفت . از اون اولین خاطره ...

نه ... نه  ... سیاه و سفید نبودن . رنگی بودن ! اما رنگ و رو رفته ! انگار که خیلی قدیمی باشن ...

انقدر غرق خاطراتم بودم که متوجه حضورش نشدم . اومد و لبه ی تخت نشست . گفت : اینطوری نکن . تو خودت که می دونی من طاقت ناراحتی تورو ندارم .

رومو برگردوندم . حوصله ی هیچ کس رو نداشتم . بالشتم رو بغل کردم . سرم رو توی بالشت فرو بردم و دوباره اشکام سرازیر شدن . به قدرت خودم احسنت گفتم . هنوز بعد از یک ساعت گریه کردن بازم اشک از چشمام می اومد . گفت : شنیدی چی گفتم ؟

سرم رو برگردوندم و با نفرت به چشماش نگاه کردم . انگار دلش شکست . بغض کرد . رومو برگردوندم . پتو رو روی سرم کشیدم . بازم گریه ام گرفته بود . دوست داشتم خودم رو ببخشم بابت کار بدم . تو دلم گفتم : تقصیر من نیست که ! بهش گفته بودم ...

پتو رو از روی صورتم کنار زد . سرم رو توی بالشت فرو کردم . بالشت رو هم از بغلم بیرون کشید . گفت : بالشت رو بغل نکن . خوب نیست .

لبخند زد . به جاش بیا منو بغل کن !!!

خنده ی عصبی کردم . غلت خوردم که از روی تخت بلند شم . مچ دستم رو گرفت و گفت : کجا ؟ هنوز بغلم نکردی که !!!

مچ دستم درد گرفته بود . اما ول کن نبود ... دوباره به هق هق افتادم . دلش سوخت . دستش رو ول کرد . چشمامو بستم . می خواستم باور کنم نه من منم و نه اون اون !

ساکت شده بود . لای چشمامو یواشکی باز کردم . دیدم صورتش سرخ شده . همینطور چشماش . آره .. داشت گریه می کرد . یواشکی اشک می ریخت . وقتی فهمید من دارم نگاش می کنم یهو شروع کرد بلند بلند گریه کردن . دلم براش سوخت . می خواستم بلند بشم و بغلش کنم . اما هنوز غرور داشتم . وقتی اشکشو دیدم باورم نمی شد . دیگه مطمئن شده بودم که دلشو شکوندم . یه جورایی بهم شک وارد شده بود . فکر نمی کردم گریه اش رو ببینم . گفتم : ولم کن . برو بیرون . نه اینقدر منو اذیت کن و نه خودتو .. تنهام بذار .

دوباره پاشد و اومد بالای سرم ایستاد . وقتی گریه می کرد چقد معصوم میشد . خم شد روی من . ترسیدم . نمی تونستم تصور کنم الان می خواد چی کار کنه . اشکش روی صورتم چکید ...

وای ... دیوونه شدم . داغ شدم . از خودم متنفر شدم . هزار تا حس متفاوت به سمتم هجوم آوردن . آوم در گوشم گفت : دیوونه خودت که می دونی دوست دام ، به خدا دوست دورم .. هیچ وقت یادم نمیره روزایی که همیشه تو بغلم بودی ، بوسم می کردی ، دوسم داشتی ، آخه مگه من چی کار کردم که باهام اینجوری می کنی ؟ من همون روزها رو می خوام ، همون گیلاس قبلی رو می خوام ، همون گیلاس دوست داشتنی رو ... اینو بفهم ...

لال شده بودم . گونه ام رو بوسید و بیرون رفت . فقط وقتی صدای برخورد در رو شنیدم باور کردم که رفته .

دیگه اشکم نمی اومد . با اون چیزی که فکر می کردم خیلی فرق داشت . و حتی خودم . بازم می تونستم باور کنم که اون همون موجود استرس زا باشه برای من ؟؟؟

هنوزم صداش تو گوشم می پیچید . بالشت رو روی سرم گذاشتم . همه جا جلوی چشمم سیاه شد . دستم رو پشت پلکم گذاشتم . فشارش دادم . پشت چشمام پر از ستاره زد . لبخند زدم .

دوباره همه جا سیاه شد . جلوی چشمام تصورش کردم . آروم آروم قدم زنان جلو می اومد ، آره .. داشت لبخند می زد . وقتی بهم رسید بغلم کرد ، تو چشمام نگاه کرد و گفت : می دونستم بازم میای سراغم ! رویام فوق العاده بود . واضح تر و شیین تر از حقیقت .

دستی روی سرم کشیده شد . بالشت رو کنار زدم و نگاه کردم . با مهربونی بهم نگاه می کرد . موهای روی پیشونیم رو کنار زد و گفت : نمی خواستم تو این شرایط تنهات بذارم ...

 



87/08/28 |

 

 

 گیلاسی ...

تولدت مبارک !!!

 



87/07/07 |
 

گیلاس رفت .. شاید برای همیشه ...

صلوات واسه شادی روح کوچولوش ...

 



87/07/04 |

کاش بودی تا می تونستی

خیسی بالشتم و احساس کنی

و بفهمی دل کوچیک من

چطور از دوری تو توو تنهاییش میباره ...



87/07/04 |